تبلیغات
کویر تشنه ی باران

 

       جشن نیمه شعبان                                                                                          


 
سلام
به دلایلی این مطلب را در صفحه اول نمیذارم
برای دیدن مطلب روی ادامه مطلب کلیک کنید

همش در این فکر هستم که امشب چیزی بنویسم یا نه

امروز یا بهتر بگم امروز عصر تا شب

در شهر جشن بود

...

و برای این میگم چیزی بنویسم یا نه

که اگر بخوام همه حرفایی که در یکی دو ساعت حضورم در خیابانها بود را بنویسم

شاید کریه (امیدوارم املای کلمه درست باشه) ترین منظره ای را از شهرم توصیف کنم که تا به حال دیده ام

چیزی که چشم بستن بر همه ی زیبایی های آن باشه

و فقط دیدن زشتی باشه

میدونم همه جا زشتی و خوبی در هم آمیخته است

ولی امشب برای من نمودی از زشت ترین حالت ها بود

 

از شلوغی نمیشد به راحتی حرکت کرد

کف خیابان ها و پیاده رو ها پر از آشغال بود

لیوان های یکبار مصرف له شده

...

بوی تند – بو  که چه عرض کنم – دود غلیظ اسپند همه ی فضا را پرکرده بود

در ابتدا هوا کمی ابری و گرفته بود

 

ترافیک زیاد ماشینها

بوق زدنها

بوق بوق بوق

صوای ناهنجار موتور سیکلت ها

 

تراکم ادمها که مثل کرم در هم لول می خوردند

از وسط خیابان

پیاده رو ها

گروهی ، بهتر بگم گله ای

 

به چهره ی آدمها که نگاه می کردید

جز شرارت ، حیوانیت و ... نمی دیدید

عقده های روانی یکساله شان را خالی میکرند

به هر روش که بدستشون می رسید

با داد و هوار

با نعره زدن

سوت زدن

ترقه زدن

سر و صدا

مزاحمت

تنه زدن

دعوا

کتک کاری

دست درازی به دختران

دست درازی به همه ی حرمت هایی که انسان را انسان نگه می دارد

بوی تعفن نفسهاشان را گرچه من نشنیدم ولی به خوبی حس کردم

و ازدحام جمعیتی که نمیدانند چه می خواهند بر همه ی اینها افزوده بود

جمعیتی که انگار متهم اند که در طول چند خیابان راه بروند و دوباره راه بروند ، ده باره ، صد باره ...

 

در گوشه و کنار نذری پخش میکردند

و به تعبیری دیگر در گوشه و کنار منظره هایی مضحک پدید می آوردند

بعضی ها از سر و کول هم بالا می رفتند

بیشتر از مضحک بودن برای من حس افسوس را در بر داشت

،

واقعا وحشتناک بود

این روز جشن بود و شادی بود

و این تنها چیزی بود که برای من از همه چیز بی معنی تر می نمود

بیشتر برای من حس جنگلهای امازون را داشت

و یا قبایل وحشی افریقایی را

شاید زیاد غلو میکنم

ولی این را با حساب همه ی  چیز های پست و کثیفی تصفیه کنید که من نمی دیدم

من بیشتر از آنکه حواسم به اطرافم باشد ، به درون خودم می اندیشم

و به درون دیگران

،

نمیشود دید

مثل عذاب بود

وقتی در حین حرکت کرم وار در بین اون ازدحام سرمو بالا آوردم و ماه را دیدم لبخند خشکیده ای روی لبم نقش بست

و شاید بیشتر ناراحت شدم

 

اینهمه پاکی و زیبایی و شکوه آنجا

و این مردم دون و پست سر در مرداب لجن آلود برده اند

 

نیمدانم چه جاذبه ای است در هرزگی ، اوباشی ، ...

الان که چند ساعتی است از آن مهلکه ( امیدوارم املا درست باشد) به در امده ام

بیشتر از عصبی بودن دلم به حالشان می سوزد و به حال خودم

به حال انها چون تقصیر ندارند

به راستی چه کسی مسئول اینهمه .... است

آنکه یک عمر در زیر بار زور سر خم کرده

و امروز عقده دلش را خالی میکند

همه اش هم در طبع انسانی نیست

بسیاری هم به وضعیت اجتماعی باز میگردد

به محیطی که چنین افرادی را در خود پرورش داده

به راستی چه کسی مقصر است ؟

،

و شاید بپرسید من در این جمع چه میکردم ؟

خطاب به افرادی که فکر میکنند من هم جزیی از این جمعیت بودم باید عرض کنم اشتباه گرفته اید

نه از آن جهت که خودم را تبرئه کرده باشم

از ان جهت که انان که در آن جمع بودند اصلا نمی فهمیدند چه میکنند

غرق در شادی کاذب خودشان ، لذتش را می بردند

اگر همراهشان بودم ، الان در شاد مانه این شب از سرور و شادی و سرخوشی اش می نوشتم

 

همینقدر بگویم که من همراه دوستی در  نیل به هدفی پاک بودم

و چون به ابتدای آن به ظاهر جشن رسیدیم هم من و هم او فهمیدیم که حتی فکرش را هم نباید در سر داشت .

 

به هر حال خاطره ی امشب در ذهن من باقی ماند

خاطره ای کریه از شهرم ، و مردم اش

البته این حرفها به هیچ عنوان برای همه ی افراد صادق نیست

ولی وقتی ابری سیاه در آسمان پدید آید همه ی ستاره ها را می پوشاند

حتی آن پر نور ترینشان هم دیگر دیده نمی شوند

 

در راه برگشت در قسمت هایی که دیگر فقط منظره ، منظره زوال لیوانهای یک بار مصرف بود

و دیگر منظره ی روح آزار جمعیت کرم وار به چشم نمی خورد

من در حسرت دیدن ماه تابان بودم ،

برای خروج از آن جمعیت و برای رسیدن به خانه باید پشت به ماه حرکت میکردیم .

افسوس !

 

 جمعه 17/6/85 – 21:10
 

  یکشنبه 19 شهریور 1385                                                    نظرات ()

*****************************

  

 

 

 

 

 

 

 

 

Home
E-Mail


My photos :

 

www.flickr.com
This is a Flickr badge showing public photos from Vahid.Hm. Make your own badge here.


Links:



Archive :  

( اردیبهشت 1388 (1
( آبان 1387 (1
( شهریور 1387 (2
( اردیبهشت 1387 (1
( اسفند 1386 (2
( دی 1386 (1
( آبان 1386 (4
( مهر 1386 (1
( شهریور 1386 (2
( تیر 1386 (3
( خرداد 1386 (2
( اردیبهشت 1386 (4
( فروردین 1386 (3
( دی 1385 (1
( آبان 1385 (2
( مهر 1385 (4
( شهریور 1385 (6
( مرداد 1385 (5
( تیر 1385 (7
( خرداد 1385 (4


       Today :      
       Yesterday  
        All :            


Designer : Kavir