تبلیغات
کویر تشنه ی باران

 

       خاطره                                                                                          


 

سلام دوستان عزیز

این نوشته با نوشته های قبلی یکم فرق داره

یکم که کمه  ،  خیلی فرق داره

خاطره یک بعد از ظهر من و یکی از دوستانمه

البته این خاطره را قبلا نوشته بودم . امروز در آرشیو چت ام دیدمش

شماره عینکم دو برابر شد تا فارسی تایپش کردم

البته این نوشته واقعی نیست اما یه چیزایی هم واقعی داره  

بخونین متوجه میشین

امیدوارم البته

خیلی جا ها را هم حذف کردم

چون فقط  مربوط به من نبود

چون که چت من و یکی از دوستانم بود.

قسمت هاییش را تایپ کردم

امیدوارم روحیه شما با خوندنش عوض بشه

حتما خیلی تعجب میکنین که این نوشته را من نوشته ام

اما خب دیگه

همش که نمیشه غمگین بود

خب خب خب تبلیغ کافیه

واسه خوندن متن بر روی ادامه مطلب کلیک کنین

شرمنده اگر طولانیه

تقدیم به شقایق عزیز

همهمه ای در سالن پیچید

متهم را به جایگاه شهود بیاورید

اینو قاضی گفت

 

++++++++++++++++++++

به نام خدا

بازم سلام میکنم خدمت بینندگان عزیز

خیر مقدم میگم به همه ی عزیزانی که از راه های دور و نزدیک تشریف آوردند

آغار میکنیم همایش بزرگ داشت حکیم ِ علیم ( علیل) : ابولحامد فردوسی

داداش ابولقاسم

وی در سال منفی اندی در بلخ چشم بر جهان گشود

البته این به گواهی تاریخ جهانگشای جوجه ای است

دروغ و راستش پای خودش

شجره نویسان چیز خاصی در باره اجداد و نیاکانش ننوشته اند

چون مهم نبوده

اما خب آدم بیکار زیاده

یک آدم بیکار تاریخ جد ابولحامد را به جند سال قبل تر تخمین میزنه

زحمت کشیدند ایشونم .

البته از روی پوست کف دست راست مومیایی شده ی پدر جد ایشان که چند سال دیگه در شهر ِ نسوخته پیدا خواهد شد ، هیچ اطلاعاتی بدست نیومد

چون لازم نبود

از خود ایشان پرسیدیم صریحا اعتراف کردند

 

وی غزل گفتن را هیچ وقت آغاز نکرد

چون بلد نبود

خب البته نیاز هم نداشت

همون ابولقاسمشون غزل میگفت بس بود دیگه

به روایت یکی آدم بیکار دیگه

که فکر کنم دل خوشی از ابولحامد نداشت

گفته شده که : ابولحامد فرزند نا خلفی بود

یک روز در بازار بلخ با ابولمیزا احمد بن ِ احمد ِ احمد ِ ( احمد به توان n+1 ) قدم میزدند که

از دور نیک نظری بر پیر زنی سالخورده می افکنند

و ...

ادامه این قدم زنی در کتاب نگرشی بر اولحامد و آن روز ناجور

نوشته ی یک آدم بد بدخت دیگه ، آمده است

که البته قبل ها بدست اعراب سوخت

به هرحال

حالا من این روایات دقیق تاریخی را از کجا میدونم ؟؟!!

خب  IQ  ازخودش پرسیدم دیگه

گیر ندین حالا .

و سخنران سخن راند و راند و راند و پراند

تا بنزین تموم شد

 

داشت دیر میشد ،

چها راه ....

وصدای ترمزی

و صدای باز و بسته شدن در

 

در این حال خستگی در چهره ی حضار مشاهده میشد

یکی از حضار اون طرف چنان خمیازه ای کشید که نزدیک بود ببُره

البته اگه میبرید کله نفر جلویی هم کنده میشد

چون کلش رفته بود تو دهن این یکی

به هر حال

وارد جزییات نمیشم

دعوت میکنم از گروه موزیک که بر روی سند بیان

سند !!

بیان یه جایی دیگه

بیان سند تو آل بشن

غیژ غیژ غوژ

این یعنی دارن ساز کوک میکنن

....

آهنگ دینگ دینگ

از ساخته های

؟؟؟

 هرکی به ما چه

 

 پیش در آمد اول :

درین درییــــــــــــــنگ ، دیری دیری دیری ریرینگ

....

چهار مضراب تلخ:

 

درینگ دریگ

دینگ دینگ

ریم دیم دریم

دینگ دینگ

دریم دیروم

دیگ دینگ

...

درییییییینگ دریییییینگ

ای فغااااااان

یاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاه

آها ها ها ها هوهوهو

آهــــــــــــــــــــــای کجا دارین میرین

این صدای رهبر ارکستر بود که وسط تحریر دوم در گوشه ی کرشمه  فرودی اضطراری به سالن داشت

چون همه داشتن از سالن در میرفتن

اهم اهم

اینو من گفتم

و با یک اردنگی رهبر ارکستر را ....

در این قسمت برنامه توجه شما را جلب میکنم به

به چی

اصلا من از کجا میدونم به چی

خب توجه تون را جلب میکنم به این لکه سیاه روی دیوار

اینقدر نگاه کنین تا چشاتون در بیاد

و صدای قهقهه خودم بود که به اوج رفت

در حین اجرای یک نت گرد قهقه ای بودم

که دیدم ناگهان غریوی مرد افکن از ته سالن برخاست

که ای پایمردان راه دیو

بریده نیمدونم چی از یه چیز دیگه

و از این صحبتا

و دمپایی بود که شلیک شد

و من چابکانه سر خویش بر گرفتم

و چون از کرانه بجستم

نیک در حال این جماعت نظر کردم

و بر position  خود نیز 

و بعد از آن در آن کارزار

کار واقعا زار شد

در این لحظه بود که من

یک صندلی همون جلو پیدا کردم

و نشستم مشغول به صرف صیغه ی الجیم

یه متکلم وحده (که خودم باشم ) نرسیده بودم که

دیدم یهو انگاری   stop شد یه چیزی

و من مقداری پول خرد به کسی دادم

و دری باز شد

و من از تاکسی پیاده شدم

و چشممان به جمال بی مثال و توپول موپل دوستمون افتاد

که ابرو چنان در هم کشیده بود

که مرا به یاد ابولحامد بدبخت انداخت

همش 3 دقیقه دیر رسیده بودم سر قرار

به هر حال با 3 ماچ همه چیز حل شد

ماچ که نبود اسید سولفوریک بود

همه چیز را حل کرد

یک لحظه ترسیدم گفتم اسیدش غلیظ نباشه لپای دوستمم حل بشه

اما خوشبختانه اینطوری نشد

و ما آغاز کردیم متر کردن خیابان را

از گز 10000000 به بعد شروع شد البته

رکورد جهانیش هم دست اون یکی دوستمه

امروز اومده بودیم که رکورد را بشکنیم

با روحیه ای بالا

اولش آروم آروم شروع کردیم

که یه وقت اسپاسم عضلانی نشیم

نیست خیلی غضلانی هستیم ما

آخی

شدم پوست و استخون و عضله

آخیییییییی

همینطور سرعت را بردیم بالا

دیگه توضیح نمیدم که با چه تقلبی رکورد شکسته شد

سیل تشویق و گل و گِل بود که بر سر ما میبارید

و ما از پله های سکوی توزیع مدال ها  بالا میرفتیم

رسیدیم بالای پله ها که نگو پله های یک مجتمع تجاری بود

و ما داخل مجتمع تجاری هم قدمی زدیم

هنوز متراژ خیلی کم بود

و هنوز جون داشتیم

پس ادامه دادیم

اینقدر راه رفتیم که دیگه مترمون تموم شد

و مجبور شدیم بقیه راه را  با انگشتان خویش وجبانه متر کنیم

 و انگشت کوچک دست چپ من نیک افگار گشت و پای راست نیز  همچنین

و البته رکورد همچنان دست نیافتنی به نظر می رسید

فهمیدیم که امروز روز ما نبوده

و خسته و رنجور به خانه باز گشتیم

والسلام علیکم و رحمت الله و برکاتٌ

نماز گذاران عزیز خطبه دوم امروز ایراد پیدا کرده

پخش زنده ایراد نمیشه

دوستان میتونن برای تهیه خلاصه مطالب این خطبه

 که بر روی سی دی منتشر شده است

به فروشگاه های غیر مجاز مراجعه کنند

آخی خسته شدم

الان تنفس اعلام شد

چکش قاضی بود که بر روی میز خورد

و به اعترافات این متهم پایان بخشید

بفرستینش به دار المجانین

و صدایی زنگ مانند ی  به گوش رسید

و سپس تاریکی همه جا را فرا گرفت

ساعت 10 شب بود آخه

و در تیمارستان ملی بلخ خاموشی اعلام شد

 

بدبدختی هر شب من دوباره شروع شد

چون من باید کنار این ابولحامد بخوابم

خرخر که نمیکنه ، تنوره میکشه

یک صداهایی از خودش در میاره که منو به یاد

اون خاطره گردشم در بین کرات آسمانی و هیولا های مریخ میندازه

اما واسه امشب کافیه

اون خاطره باشه برای فردا شب

در این لحظه بود که صدای مادرم به گوش رسید

وحییییییید

چقدر می خوابی

مگه کلاس نداری؟

و من از خواب ناز بیدار شدم

 

**********************

تو مطمئنی حالت خوبه وحید ؟ !!!

اینو اون دوستم گفت که داشتم باهاش چت میکردم

و منم گفتم ممنونم خوبم

شما خوبین ؟؟

و بسیار نشاط رفت  

از بس سریع تایپ کرده بودم این جملات را انگشتام درد گرفته بود

و مرا به یاد درد انگشت کوچکم در متراژیزاسیون ِ وجبی ِ اون روز انداخت

.......

====================================

دوستان عزیز این نوشته همش خیالی بود

البته یک جاهایی هم با اندکی تصرف و تلخیص و اضافه گویی بر اصل چت من و دوستم بود

امید وارم که خسته نشده باشید .

راستی در مورد اینکه کجاش واقعی بود و کجاش نبود و این که کجاش خاطره بود

باید بگم که چیزی که در این نوشته واقعی بود

یک پیاده روی ساده من و دوستم بود .

 

************************

 

این متن به خاطر شقایق عزیز نوشته شد

سعی کردم  سبک نوشته مثل نوشته های ایشون باشه.

البته میدونم که نشد . اما به هر حال ...

امیدوارم دوباره با نیرویی تازه مهمان نوشته های زیبایی ایشون باشیم

 

کویر – 22 مهر 1384


 

  سه شنبه 26 مهر 1384                                                    نظرات ()

*****************************

  

 

 

 

 

 

 

 

 

Home
E-Mail


My photos :

 

www.flickr.com
This is a Flickr badge showing public photos from Vahid.Hm. Make your own badge here.


Links:



Archive :  

( اردیبهشت 1388 (1
( آبان 1387 (1
( شهریور 1387 (2
( اردیبهشت 1387 (1
( اسفند 1386 (2
( دی 1386 (1
( آبان 1386 (4
( مهر 1386 (1
( شهریور 1386 (2
( تیر 1386 (3
( خرداد 1386 (2
( اردیبهشت 1386 (4
( فروردین 1386 (3
( دی 1385 (1
( آبان 1385 (2
( مهر 1385 (4
( شهریور 1385 (6
( مرداد 1385 (5
( تیر 1385 (7
( خرداد 1385 (4


       Today :      
       Yesterday  
        All :            


Designer : Kavir