تبلیغات
کویر تشنه ی باران

 

       نامه ای به یک دوست                                                                                          


 

به راستی چگونه خواهد بود آنکس که پوچی هر روز را درک می کند ؟

 

سلام

متن زیر را چند وقت پیش نوشتم

وحشتناکه !

می دونم

الان خیلی آرام تر هستم

ولی این نوشته را هم میگذارم در وبلاگ

امیدوارم باعث ناراحتی کسی نشوم .

 

*************

 

امروز دوباره متولد شدم

فکر می کردم چیز خوبی است

فکر می کردم در اولین روز زندگی هرچه خواهم دید خوبست

و هرچه خواهم فهمید ، بهتر

دریغ که اینگونه نبود

 

براستی برای چیست که همه بشریت خود را حلق آویز نمی کنند ؟

و من خود جواب را می دانم

ولی چیز جالبی نیست

شاید بسی ننگین تر از حلق آویز باشد

چقدر تلاش میکنیم تا خود را وصله ی چیزی کنیم

تا وصله ای باشد برای خودمان

وصله ای برای آنکه زندگی مان از سوراخ فراخ حقیقت به در نرود

آری حقیقت دارای سوراخی است

و به راستی هیچ وصله ای نمی تواند آن را بپوشاند

فرزند ، کار ، شهرت ، سود ، پول ،عشق ، آینده ای بهتر ، ...

همه و همه وصله اند

من که می دانم

تو هم می دانی

پس چرا خود را گول بزنیم

 

اگر امید نباشد حتی کاکتوس ها هم می میرند

و اگر در آخر بفهمید که همه ی زندگی تان را بر پایه ی امیدی پوچ فنا کرده اید

آنوقت چه می شود ؟
و آنوقت است که کاکتوس ها خود گور خود را حفر می کنند .

 

نه از بی امیدی

نه از بی آبی

بلکه از درون

چون به راستی عاقبت تمام می شود

...

و من فکر میکنم آدامس را هم اگر بینهایت بار بجوند تمام می شود

و در بی نهایت مزه اش زهر آگین خواهد بود

فکر می کردم حالم بهتر شده است

شاید هم بهتر شده بود

در ظاهر

نه آنکه تو می بینی

آن که خودم می بینم

بهتر شده بود

و صد افسوس که فهمیدم سبکسر شده بود

سطح نگر شده بود

بی خبر شده بود

و چون امروز زنده شدم

درهم خرد شدم

ولی می گویم بهتر از دیروزم

نه آنکه حالم خوش باشد

بلکه بر فهمم افزوده گشته

و من در ژرفنا ی همه چیز همیشه بدترین را می سنجم

باید خودم را گول بزنم

می دانم

همه اش همین است

ولی من تا وقتی به تمامی ماهیت این حقیقت تلخ را کشف نکرده باشم

شروع به گول زدن خودم نمی کنم

در اعماق وجودم حرفی سنگینی می کند

آن که بگویم شاید در عمق کثیف روزمرگی هرز ، راهی به نجات باشد

و این امیدی به آرزویی بس بزرگ است

از همان وصله ها

چه وصله ی زیبایی است

کاش همه ی سوراخ را بگیرد

و یا حداقل زمانی چند دوام بیاورد

تا روزی که دوباره حقیقت تلخ از هر طرف آن بیرون بزند

و تو که این را می خوانی

با خودت فکر کن

من هیچ به تو نمی آموزم

هیچ نا امیدت نمی کنم

هیچ خوشحالت هم نمی کنم

و ده ها هیچ دیگر

من فقط میگویم سعی کن بفهمی و زندگی کنی

سعی کن بدانی ، و آنگاه خودت را گول بزنی

برای آینده ت خوبست

و من خود چندین بار صد ساله شده ام

و نمی دانم چند بار مرده ام

عقده ی پدر بزرگی دارم ؟
حق با شماست

ولی میدانم که اگر بخواهی بدانی برایت مهم نخواهد بود

که این حرفها را از زبان پیری جهان دیده بشنوی

یا از زبانی کودکی حقیر

حقیقت بر هر دو زبان یکی است

و در هیچ کدام نیست

حقیقت در درک توست

در چیزی که می فهمی

باشد که هر روز بیشتر بفهمی

باشد که هر روز بیشتر بفهمم

چه خوبش را و چه بدش را

و بدان که آنچه بد است شاید آنقدر هم بد نباشد

همیشه بدتر آن است که نیست

 و یا همیشه بدتر آن است که هست ولی ما نمی بینیمش

 

باید صبور بود

خوب می شوم

آنقدر خوب که دیگر پشیمان نشوم        

...

ای مهربان

با من همراه می شوی ؟

 

 

کویر – 10 اسفند 84


 

  دوشنبه 22 اسفند 1384                                                    نظرات ()

*****************************

  

 

 

 

 

 

 

 

 

Home
E-Mail


My photos :

 

www.flickr.com
This is a Flickr badge showing public photos from Vahid.Hm. Make your own badge here.


Links:



Archive :  

( اردیبهشت 1388 (1
( آبان 1387 (1
( شهریور 1387 (2
( اردیبهشت 1387 (1
( اسفند 1386 (2
( دی 1386 (1
( آبان 1386 (4
( مهر 1386 (1
( شهریور 1386 (2
( تیر 1386 (3
( خرداد 1386 (2
( اردیبهشت 1386 (4
( فروردین 1386 (3
( دی 1385 (1
( آبان 1385 (2
( مهر 1385 (4
( شهریور 1385 (6
( مرداد 1385 (5
( تیر 1385 (7
( خرداد 1385 (4


       Today :      
       Yesterday  
        All :            


Designer : Kavir